یادداشتهای خانوادگی

  • ۰
  • ۰

سه دندون و نصفی

کوثر خانم ما، الان به حسابی سنش می شه 8 ماه و بیست و یک روز. سه دندون و نصفی داره! یعنی دو دندون های پایینش تو سه ماه و نیمی در اومد. اولین دندون بالاش روز 4 اسفند در اومده بوده. مامان بزرگ بابا بزرگ کوثر هم 3 اسفند تصادف کردند و بابایی جمعه شب رفت سبزوار.

الان خانم کوثر، که بعضی وقتا صداش می کنم "بچه خانم"، سه دندون و نصفی داره. از روز 11 اسفند که رفتیم تجریش هم سرماخورده واسه اولین بار. از اون شب چند تا جغد کوچولوی خوشگل مهمون خونه ما هستند. اون شب براش رفتیم و یک جغد دیواری خریدیم و شاید بشه گفت جزو اولین چیزهایی بود که خودش تصمیم گرفت براش بخریم! یعنی اینقدر از دیدنشون خوشحال شد یک دفعه ای گفتی "هی ی ی ی ..." ما هم براش این جغد رو که از نمد ساخته شده براش خریدیم.


البته یک چیز دیگه هم هست که خیلی دوست داره و اون هم کتابیه به نام خانه ها ها جورواجورن، که رنگ رو جلدش زرده و اولین بار اینو رو با کمک خودش از هایپراستار خریدیدم یعنی از بین چند کتاب وقتی 2-3 ماهه بود این کتاب رو دوست داشت و خریدیمش. ظاهراً هم کوثر خانمی ما از رنگ زرد خیلی خوشش می آد.

الان چند وقتی هست که دیگه می تونه خودش همچنان نشسته روی زمین تعادل خودش رو حفظ کنه و اخیراً کلاً ترجیح می ده نشسته باشه تا خوابیده. ما هم معمولاً برای این که یک دفعه زمین نخوره، اطرافش چند تا بالش می ذاریم که یک هو سرش رو زمین نخوره.

از دیشب هم که اومدم خونه، مامانیش یک بازی جدید بهش یادداده که بهش رو زمین توپ قل می دی، نی نی خانم هم می گیره و دوباره بر می گردونش. از این بازی خیلی خوشش اومده و با مامانیش این بازی رو تکرار می کنه :)

هنوز هم سرماخورده است و امیدواریم زودتر خوب بشه...





  • بابای کوثر
  • ۱
  • ۰

عاقو خانم ما الان پنج ماه و بیست روزشه و انشالا ده روز دیگه شش ماهه می شه.

از کارهای نمک و بامزه این روزهاش اینه حدود یک هفته ده روزه یادگرفته تا بابایی رو می بینه خیز برمی داره و می ندازه خودش رو سمت بابایی.

از نمک کاریهای 2-3 روز اخیرش اینه که زبونش رو تا حد ممکن از بین لبهاش میاره بیرون و با زبونش یک جوری مشغول بازیه!

یک کار نمکتر که یاد گرفته مال همین 2-3 روزه اینه که بوووو بووو می کنه. یعنی زبونش رو بین لبهاش می ذاره باهاش بوووو بووو می کنه :)))


دیروز هم یک سکته مامانش رو داده بود در یک غلفت پنج دقیقه ای مامانش معلوم نیست چطور شده بود که مامانش اومده بود دیده بود بچه سیاه و کبود شده و نفهمیدیم چی شده بود که نمی تونسته نفس بکشه که خدا رو شکر به خیر گذشت! خدایا شکرت....


الان هم عاقو خانم از ساعت 12 ظهر بیدار بود تا همین نیم ساعت پیش که تصمیم گرفت بخوابه!

فعلاً همین تا بعد...

  • بابای کوثر
  • ۱
  • ۰

از کرامات کوثر خانم ما این است که دنیای ادویه ها را ریخته به هم! نمکی است که بسیار شیرین است و نباتی است که بسیار نمکین و بامزه است!

کوثر خانم الان تو بغل من نشسته و داره عاقو عاقو می کنه و تبلیغات قبل از سریال جومونگ رو با شور و حرارت تماشا می کنه و با شدت هم نظر می ده!


این مرورگر صدای خانم عاقو رو نمی تونه پخش کنه!


این چند وقت اخیر من رفتم سرکار و اکثر روزها در کنار کوثر نیستم. روزهایی هم که سرکار نیستم، باید دانشگاه باشم و در کنار خانم عاقو نیست.

این چند وقته اتفاق مهم این بوده که سه هفته پیش خانم کوثر رو بردیم انزلی و در کنار مامان بزرگ مامان بزرگ برای خودش کلی شیطونی کرد. بعد از برگشتن از انزلی تا دو سه روز بد عنق بود.

هفته بعدش هم که چهار هفته گیش رو تجربه کرد و واکسنش رو بردیم تهران زدیم و خوشبختانه با کمکی که داشتیم تونستیم دوران واکسنش رو پشت سر بذاریم.

از کارهای قشنگ این روزهای خانم عاقو، اینه که خیلی شدید خودش رو آویزون می کنه تا بیاد بغل بابایی.

روزهایی هم که از بیرون میام، اگر بغل مامانی باشه، بدون صدا یک لبخند خیلی بزرگ می زنه و دهانش رو کامل باز می کنه و لبخند می زنه به صورت که دهانش می شه شبیه یک مستطیل ایستاده باز! :)

مامانیش تمام این روزها در خونه اون رو نگه می داره، خانم عاقو هم تمام شب ها رو از ساعت 11-12 می خوابه تا هفت هشت صبح و بعدش بیدار می شه و تا شب خیلی تلاش کنه یک ساعت شاید بخوابه.


از رفقای جدید خانم عاقو هم خانم کفشدوزکه که تصویرش رو اینجا مشاهده می کنید! این موجود با نمک با فنری از سقف آویزونه، وقتی نخش رو می کشید یک ملودی خاص رو می زنه و خوشبختانه رنگاوارنگه و تونسته خیلی توجه ایشون رو جذب کنه...

خانم کفشدوزک




  • بابای کوثر
  • ۱
  • ۰


کوثر خانم ما الان 107 روزه یا به عبارتی 15 هفته و دو روزشه. این چند وقت حسابی گرفتار جابجا شدن خونه و نقل مکان به محل جدید هستیم که یک خونه فسقلی 30 متری با شرایط خاصه. قبل از اومدن تو شب تاسوعا رفتیم حرم حضرت معصومه و کوثر خانومی هم با لباس سورمه ای در مراسم عزاداری حاضر شدن! 


ما همزمان با بامداد روز عاشورا یعنی نه مهر نود و شش به طور کامل به این خونه جدید در تهران اومدیم.  فردا شبش هم برای خرید اومدیم بیرون خونه که قسمت شد و کلاً سر از امام زاده صالح درآوردیم و سه تا شام نذری هم قسمت ما شد که این رو به فال نیک گرفتیم.

این روزها، کوثر خانومی ما هم برای خودش نمکی شده بین نمکها و بیدار شدن و خوابیدنش هم کلاً مایه خوشحالیه ماست! از کارهای جالب این چند وقتش به قول مامانیش، برقراری تبعیض شدید بین مامان و باباست! یعنی هر وقت بابایی رو می بینه، نطقش باز می شه و کلی می خنده و داستان می گه و هر وقت با مامانیه، سکوت اختیار می کنه!

من و مامانیش از شنیدن صداها و آواهای قشنگش در این روزها کلی غش و ضعف می کنیم و با هر خنده اش، کلی انرژی می گیریم.


از اتفاقات جالب این چند روز این بود که یک روز داشتم باهاش شوخی می کردم و ادای حضرت بروسلی رو در میاوردم به این صورت: "او دا....! اووووو. دا!" که ایشون در کمال تعجب ناگهان به طور جگرسوزی زد زیر گریه و تازه ما فهمیدیم که طفلکی متوجه ماجرا نشده و فکر کرده داریم دعواش می کنیم! با درود به روان پاک آقای بروسلی!


در لحظه حاضر هم ایشون خوابه و با توجه به محدودیت فضا در خونه جدید و نداشتن یک فضای مستقل برای ایشون، یک چتر گذاشتیم بالای سرش که نور تو چشماش نخوره.

در لحظات بیداریش معمولاً خیلی خوشحال می شه که باهاش بازی کنیم. از موجوداتی که خیلی دوسشون داره، جناب گارفیلده که به طور اتفاقی در خونه مامان بزرگ ایشون رو ملاقات کرد و به ایشون ابراز علاقه عجیبی کرد. معمولاً وقتهایی که جناب گارفیلد رو می بینه اول لبخند می زنه، بعد شروع می کنه دست زدن بهش و کشیدنش به سمت خودش. بعد باهاش کلی صحبت و آقو پاقو می کنه و اگر کنار بذاریمش روی تخت باهاش بازی می کنه و معمولاً چپه اش می کنه اونور و بازی ناتموم می مونه.


بعد از اون  در مکان بعدی، خانم تخم مرغی براش خیلی جذابه که یک اسباب بازی جالبه که هیچ وقت چپه نمی شه و صدای زنگوله قشنگی می ده. اخیراً هم یاد گرفته بهش دست می زنه و باهاش صحبت می کنه.

اما من امروز از کمبود سوژه، یک عروسک جدید رو براش معرفی کردم که یک زنبور خوشگل مال آویز تختشه و اسم منتخب من براش "فرشته خرطوم به سر" بود که پس از انتقادات وارده ازسوی خانم همسر، به "فرشته آنتن به سر" تغییر نام دادمش! مامانی کوثر می گفت اینا چیه بهش یاد می دی؟ من هم بر این باور بودم که دنیای نی نی ها خیلی فانتزیه و همه چیز توش ممکنه!


از اتفاقات جالب دیگه در امروز هم این بود که برای کوثر خانومی اسفند دود کردیم و سنسور آتش نشانی فعال شد و مستخدم ساختمون اومد ببینه چی شده؟! شاید این هم روش جدیدی باشه برای پیدا کردن مستخدم تو ساختمون!!!

یک کاری هم که حدوداً از زمان رفتن ما به شیراز در اوخر ذی الحجه و روزهای محرم شروع کرده به یاد گرفتن، مکیدن انگشتهاشه که روزهای اول نمی دونست چی رو بمکه و از کف دست و پشت دست و کل انگشتها شروع کرد تا الان که رسیده به مکیدن دو سه انگشت اشاره و وسط. معمولاً هم وقتی خوابه و گشنه می شه، آنچنان این انگشتهاشو رو می خوره که ما کلی روح و روانمون شاد می شه از بانمکی کارش و کلی خدا رو شکر می کنیم که این هدیه خوشگل و دوست داشتنی رو به ما داد....

انشالا خدا لذت این تجربه رو به همه بچشونه که با هیچ حسی قابل مقایسه نیست....

  • بابای کوثر
  • ۱
  • ۰
برای یک برنامه نویس اولین پست همیشه با «سلام دنیا» شروع می شه!فردا کوثر خانم ما 70 روزه می شه و امروز شاید بعد از تولدش اولین روزی باشه که تونستم براش مطلبی بنویسم.
کار خاصی که امروز از کوثر نمکی خودمون مشاهده کردیم، مکیدن انگشت شستش بود.
امروز برای کوثر خانم پس از گشت و گذارهای هفته قبل و زیر ورو کردن دیجی کالا، یک کالسکه خریدیم. کالسکه ای به قیمت 640 تومان از سایت دیجی کالا. جالب این که دیجی کالا ست کامل رو 970 می داد و فروشگاه همین ست رو بدون کریر می فروخت 970. در بین این پست هم ایشون با توجه به نزدیکی به وقت خوابش لج گرفته بود و گریه می کرد که با خوردن 90 سی سی شیر چرتش گرفت و حاضر شدن لالا کنن :)
بخشهایی از خطراتش که برام مهم فراموش نکنم، خاطرات زردیش، خاطره اولین روز تولدش، خاطره اولین واکسن و اولین باری که دلش برام تنگ شد و خندیده که الان از زمان جا موندم و به زودی باید بیام اینها رو تا فراموش نکردم بنویسم.

از اخلاقیات جالب کوثر خانم ما هم در اغلب اوقات اینه که زیر پتو دست و پاش رو نگه نمی داره. یعنی اگر به انتخاب خودش باشه، دستش هیچ وقت زیر پتو نمی مونه مگر این که خیلی خواب باشه و نفهمه دستاش رو زیر پتو کردیم.


در حالتهایی هم که خوابش سبکه با شنیدن صداهای کوچیک دست و پاش می پره و بعدش هم از خواب می پره.

تا بعد...!
  • بابای کوثر