یادداشتهای خانوادگی

  • ۰
  • ۰

وضع حال موجود


خانوم کوچیک ما الان یک سال و 29 روزشه.

در حال حاضر این توانایی رو بدست آورده که خیلی خوب چهار دست و پا هر جا می خواد بره. به خیلی جاها تکیه می ده و بعضی وقتها چند ثانیه سر پا وای میسته و هر وقت دلش می خواد وسیله ها رو از کمدها می کشه پایین. از رختخوابهای تلمبار شده زیر کمد می ره بالا مثل کوهنوردها با تقلای زیاد البته و بعد وسایل داخل کمد رو یکی در میون تخلیه می کنه و وا هم همیشه در حال سکته ناقص که یکهو از پشت برنگرده بخوره زمین.

بعضی وقتها که خوشحاله لبهاش رو غنچه می کنه و می گه "قوئین قوئین" یا می گه "دوقل دوقل ..." و ما از صدای ناز نی نی طورش خیلی لذت می بریم و سرمست می شیم و قربون صدقه اش می ریم :)

در حاشیه اون بعضی وقتها یک صحبتهایی می کنه، یک تعریفهایی می کنه، بعضی وقتها سعی می کنه صدای حیونای تو کتابها و اسباب بازی هاش رو دربیاره.

جدیداً هم یادگرفته لج بگیره و اگر چیزی روی که می خواد بهش ندیم، خودشو می زنه زمین و گریه می کنه!

با موجودات زنده مثل پیشی و هاپو و در آخرین مورد، قاطرهای مقیم میدون یاسمن ارتباط خوبی داره و وقتی می بینشون شروع می کنه خوشحالی کردن و کیف کردن و یک صبحتهای کردن.

دیگه مسجد هم اصلاً تنهایی نمی شه بردش چون راه می افته می ره برای خودش.

در کنار اون موقع نماز خوندن مامان بابا شیطونی می کنه و بعضی وقتها می آد آویزون شلوار من یا چادر مامانش می شه. قضیه اینقدر جدی می شه بعضی وقتها که اخیراً موقع نماز بند شلوارم رو محکم گره می زنم که بتونه راحت آویزونم باشه و شلوار من از پام در نیاد. بعضی وقتها هم که خیلی اصرار داره از بابایی آویزون بشه، وسط نماز بغلش می کنم و در حالت ایستاده که هستم ایشون هم تو بغلمه!

چند روزی هم هست که یک کم در اجابت مزاج اذیته و مامانش بهش آلو پخته می ده که خیلی دوست داره.  چند روزی هم هست که دیگه شیرخشک نمی خوره و قوت غالبش سرلاک با شیشه است اما چیزهای دیگه هم مثل کیک با شیر پاستوریزه یا میوه ها مثل آلو رو خیلی خوب می خوره.

چند شبی هم هست که علامتهای سرخکش ظاهر شده و یک دونه های خیلی ریز قرمز روی سینه و شکمش معلوم شده که با هماهنگی با دوست، که پزشک اطفاله مراقب علائمش بودیم که خدا رو شکر کاهش یافت و احتیاج به مراجعه به دکتر نشده. تو همین روزها به خاطر همین علائم سرخکش، یک شب در میون قبل خواب می برمش حمام که کلی شیطونی می کنه و تو وان یاد گرفته سرپا وای می ایسته و لیف و چیزهای دیگه دور و برش رو می کشه پایین و دوباره تو وان می شینه و آب بازی می کنه.

شبها هم که می خوابه ما از دیدن چهره معصومش غرق خوشحالی می شیم و از خدا به خاطر همچین نعمت بزرگی خیلی تشکر می کنیم.

یکی از نمک بازیهای چند روز قبلش هم اینه که یاد گرفته بعضی وقتها می تونه غذاش رو به جای ریختن رو زمین یا تو یک کاسه، بریزه تو حلق بابایی!! :))

خلاصه عالمی داریم با این خانوم عاقویی که دیگه کم کم یادش رفته بگه عاقو...

ضمناً لازم به توضیحه که بگم در هفته های اخیر از کار بیکار شدم و شرکتمون تعطیل شده سر جریانات نابسامانیهای دلار و ... اما تو خونه هم عملاً روزی نیم ساعت یک ساعت بعضی روزها بیشتر وقت کار کردن پیدا نمی کنم.

سایت مامان عاقو هم یک ماهی هست هک شده و من درگیر و دار سایر کارها، درگیر اون هم هستم.

اما خدائیش اینها هم فرصتی شده که ارتباط خوبی با این دلبر نمکی داشته باشم و البته اگر هم بشه بعضی وقتها یک کمکی به مامان خانومیش بکنم.

  • ۹۷/۰۴/۲۷
  • بابای کوثر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی