این چند روزه کارهای جالبی از خانم کوچولوی ما سر می زنه که برای خودش لطف و ذوق خاص خودش رو داره.
پریروز تو دستشویی داشتم مسواک می زدم، دم در بودم که خواست بیاد تو. گفتم نه! باباجون باید دمپایی بپوشی! نمی شه همینطوری.
ایشونم خارج از انتظار من، بدو پرید از جلو کمد جاکفشی، دو لنگه کفش گیگیلیش رو آورد انداخت که بیا اینم کفش بپوشم بیام تو! :))
یعنی خودم به ذهنم نرسیده بود این راه حل جالب رو. فقط چون کفشه مال بیرون بود قرار شد بریم براش یک دمپایی بخریم که ایشون هم بتونه توی دستشویی تردد کنه.
از کارهای نمک دیگه اش هم اینه که چند روز می ره از زیر رختخوابها، پال پال می کنه دنبال پتوهای محبوبش. این خانوم کوچیک ما هم از اول به دنیا اومدنش تا همین الان یک رفیق قدیمی داشته و اون هم پتوشه. پتویی که جزو اولین چیزهایی بود که تعصب روشون داره و بهش احساس مالکیت داره. الان هم تو طول روز که پتوش رو تو رختوابش تا می کنیم، فهمیده جاش کجاست تو طول روز بعضی وقتها یادش می آد، می افته دنبالش.
از کارهای نمک دیگه اش هم اینه که چند تا کلمه رو هم بلده بعضی وقتها به کار می بره. امروز از راه رسیدم بغلش کردم بهش از تو کیفم یک شیرکاکائو با نی دادم. ساعت و حلقه رو گذاشتم دم در رو کمد جاکفشی. یک هو دیدیدم داره می گه "عَت عَت" یعنی ساعت. دیدم ساعتم رو گرفته دستش و از اون نمکتر دو تا انگشتش رو کرده بود تو حلقه ام داشت می اومد.
از کارهای دیگه هم که می کنه و نمکه اینه که شبها موقع خواب یکهو سرش رو می ذاره زمین سعی می کنه کله معلق بزنه که من همیشه کمک می کنم معلق بزنه و خوشحال می شه برای خودش. این هم از اونجا شروع شد که یک بار کله معلقش کردم خوشش اومد یادش مونده.
مامانش هم تعریف می کنه که امروز از تو کابینت یک کاسه پلاستیکی و آبکش و رنده به همراه سبد اسباب بازی هاش رو ور می داشته می رفته توشون اسباب بازی و لباس بار می کرده به زور و ضرب می کشونده دم در و باز برعکس کلی هم وسط راه واسه خودش می گفته و می خندیده غش غش!! :))
از حماسه هاش هم این بود که همین چند شب پیش داشتیم صحنه پایانی سریال کیمیا رو می دیدیم، یک هو کنترل دستش بود تلویزیون رو خاموش کرد :)) یعنی من و مامانش یک لحظه نفهمیدیم چی شد تا اومد بفهمیم چی شده صحنه حساسش رد شد کلی :)) کلاً کنترل تلویزیون رو از حدود 2 ماه قبل فهمیده که مرتبطه با تلویزیون و مثل عصای حضرت موسی می گیره بالای سرش و هی می زنه تا یک اتفاقی بیفته. امشب هم کلی کانال عوض کرد و کارهای عجیب غریب کرد تا تلویزیون رو خاموش کردم و باز خودش اینقدر با کنترل و عصای حضرت موسی کلنجار رفت که باز تلویزیون روشن شد. جالبش هم اینه که در هر رخداد جدید یک "اِی ی " بامزه می گه و خودش خوشحال می شه از این اتفاق جالب. یعنی کانال عوض می شه می گه یا تلویزیون روشن شه با این کنترل بازیهاش هی می گه اِی... :))
مامانش هم تعریف می کنه که الان دقیقاً دو روزه که مامانی بغلش رو باز می کنه می گه بیا، بدو می پره می آد تو بغل مامانی.
امروز عصر هم یکی از بچه های دکترای آزمایشگاه دفاع داشت، رفتم دفاع موقع رفتن فهمیدم تقریباً ولی ندید که می رم. معمولاً تو این حالت زیاد غصه می خوره. مامانش تعریف می کرد که برای اولین بار رفته بود نشسته بود روی سرامیکها دم در و کفشهاش هم گذاشته بوده دم در و کلی مدت گریه می کرده و غصه می خورده. آدم دلش کباب می شه برای این عزیز کوچولو.
جمعه یعنی سه روز پیش هم با خانوم کوچیک رفتیم پارک ملت و برای اولین بار یک مشت موجودات عجیب دید مثل گوزن و شتر مرغ و ده بیست مدل پرنده مختلف . یک لشگری از انواع اردکها و مرغابی ها و پلیکان ها دیدیم. که از اونجا به بعد دیگه هر پرنده ای که می بینه رو دیگه کوآک کوآک نمی کنه. خانم عاقوی ما تا قبلش هر موجود پرنده ای رو می دید کوآک کواک می کرد الان متوجه شده که مثل این که بعضا صداهای دیگه ای هم می دن پرنده ها :))
از چیزای خوب و جالب دیگه اش هم اینه که چه چند روزه عکس هاپوها و یا خودشون رو می بینه، یک چیزی بین هاپ و آپ می گه یعنی این هاپوئه. دیروز هم یک شکل خرچنگ قورباغه از یک سگ کشیدم با ماژیکهای خودش، باز گفت آپ آپ! امروز براش گربه کشیدم باز بیشتر شبیه یک موجود با پنج تا پا بود که در اصل پای پنجم همون دمش بود، این خانوم کوچیک هم داشت میو میو می کرد باهاش. قبل اون هم مامانش براش گل کشیده بود که باز به زبون خودش بهشون می گه گی. امروز عصر هم قبل خواب داشت ملافه رو رختخوابشه نشون می داد هی می گفت آپ آپ. چون کلاً طرح رو ملافه اش یک عالمه سگهای رنگا وارنگ هستن.
این ماژیکهاش هم ضمناً پروژه ای شده این دو سه روزه. می گیره سرش رو می کنه بدو می ره یک سمتی یا لباسش یا ما یا اسباب بازی های دم دستش رو رنگی می کنه.خوشبختانه یک پورد سفید کننده باحالی "سپید" داره لک اینها رو از بین می بره وگرنه هر روز باید دو سه دست لباسش رو می ریختیم بیرون.
چند روزی هم هست که موقع خواب عصر، از روش جدیدی برای خوابوندش استفاده می کنیم. تا حدود دو سه هفته پیش، اینطوری بود که روی تاب می خوابوندیمش اما الان دیگه روی تاب بند نمی شه کلاً. اما الان روش خوابوندش بامزه شده. حدود یک ونیم دوماه پیش رفته بودیم کهف الشهدا. برای بچه های کوچیک یک سری کتاب گذاشته بودن حالت صلواتی. یکی راجع به حضرت معصومه (س) بود یکی راجع به شاه چراغ. کتاب داستان کودکانه بود برای بچه ها. الان کتاب شاهچراغ براش شده یکی از کتابهای محبوبش. مامانش براش یک چیزایی راجع به یک نی نی و مامان و بابا و یک آقایی که لامپ داره می گه و اللهم صل علی محمد و آل محمد.
آقای لامپ دار شاهچراغه که تو کتاب صورتش رو نورانی کشیده. هر کی هم هرجا داره دعا می کنه تو این کتابه، کلاً داره می گه اللهم صل علی محمد و آل محمد! :))
از نکات جالب تعامل با این خانوم کوچیک هم اینه که کلاً درک شنواییش از قابلیت کلامیش جلوتره. یعنی معنی جملات یا اسم کلمات رو می دونه و بهشون عمل می کنه. یعنی وقتی می گه کتابت رو بیار بده بابا یا کتاب تراکتورت رو بیار بده بابا، می ره می آره. بعضی وقتا هم که عمل نمی کنه به خاطر اینه که یک چیزی رو که خیلی دوست داره می خوای ازش بگیری می آد یک لحظه بهت میده فوری ورش می داره :))
فعلاً تا بعد...
- ۹۷/۰۷/۱۷