خانم کوچیک روز امروز بردیم برای واکسن یک و نیم سالگی یا 18 ماهگی. البته جالب روزگار که الان 23 دی ماه هست و 6 روز دیگه می شه 19 ماهه!
این چند وقته اتفاقات مختلفی افتاد که از جمله اونها این بود که یک روز مامانم بدون مقدمه زنگ زد و تعریف کرد که دچار سرطان شده. دقیقاً یک روز بود که داشتم می رفتم آرایشگاه مامان زنگ زد و گفتم الان دارم میرم آرایشگاه نیم ساعت دیگه زنگ می زنم. تو مسیر برگشت تو اتوبان یادگار بودم که مامانم گفت سرطان سینه گرفتم! خلاصه این که اینقدر بی مقدمه بود که نمی دونستم چه کاری درسته. برای عمل مامان نرفتیم مشهد اما برای روزهای بعدش که قرار بود احتمالاً مهمون بیاد رفتیم اونجا و بیشتر از بقیه چیزها اولویت تو این بود که مامان کوثر رو ببینه تا روحیه بگیره. خوشبختانه حال مامان خوبه و امروز هم سومین شیمی درمانیش تموم شده تا دو هفته دیگه انشاء الله. کوثر هم تو سفر به مشهد البته کم کاری نکرد :)) مثلاً یک بار مامانم تو تختخواب نشیمن نشسته بود که کوثر براش یک چنگال از میز بار کنار پذیرایی آورد. به مامان گفتم ازش تشکر کنه و همین باعث شد که بره و جمعاً در طی 9-10 بار رفت و برگشت شش تا کارد و شش تا چنگال با ذوق و شوق برای مامانی جونش بیاره!
از مشهد هم که بر می گشتیم صحنه های جالبی بود. کوثر دلش نمی اومد از بابام جدا بشه. لحظه ای هم که داشتیم از گیت فرودگاه خارج می شدیم، بابام اشک تو چشماش بود و باز یک طوری اومدیم پشت دیواره شیشه ای فرودگاه مشهد که بابا کوثر رو ببینه.
این چند وقته کوثر کارهای جدیدی رو یاد گرفته. تا قبل از این اگر به کسی می رسیدیم و دوست نداشت وایسیم فوری می گفت "آها آها آها" و همزمان باهاش بای بای می کنه که یعنی برو دیگه خداحافظ :))
الان هم این چند روزه موقعی که داره پی پی می کنه تو پوشکش، اگر بری سراغش دوست نداره نگاهش کنی و باهات بای بای می کنه.
از کارهای دیگه اش اینه که جدیداً قهر کردن رو یاد گرفته و اگر چیزی رو که می خواد بهش ندی و اوقاتش تلخ شه، یک دفعه ول می کنه و می ره و می ره یک جا برای خودش گریه می کنه و ناراحتی می کنه تا بری سراغش و از دلش در بیاری.
از کارهایی هم که دو سه هفته است انجام می ده اینه که شبها از رختخواب خودش بلند می شه راه می افته می آد سمت چپ من، بین من و دیوار و شوفاژ می خوابه. بعضی وقتها هم که خوابم یکهو بیدار می شم می بینم سرجاش نیست، می بینم اومده بغل دستم خوابیده!
از چیزای دیگه هم که تقریباً از قبل تو رفتارش بود الان بیشتر ازش دیده می شه اینه که از بعضی غریبه ها یک دفعه خیلی خوشش نمی آد و میزنه زیر گریه. چند روز پیشها خانه نان ولنجک رفته بودم نون ساندویچی و کیک یزدی بخرم، طبق معمول کیک یزدی ها هنوز تو سینی ها فر بود و در دسترس کوثر. اون هم یک دونه برداشت و طبق معمول به به گویان می خواست بخوره که از اونهایی که وزن کرده بودم یکی بهش دادم و اون هم شروع کرد خوردن تا من حساب کنم. کارگر مغازه داشت جارو می کرد بهش گفت نباید این رو با کاغذ بخوری! این رو گفت به قول قدیمیا بلا گفت! آنچنان زد زیر گریه که بیا و ببین. خلاصه باز کلی تلاش کردم تا به وضع عادی برگرده.
الان هم دانشگاه هستم و کوثر خونه و عصر که از خواب پاشده بود طفلکی خیلی درد داشت و گریه می کرد.
امیدوارم حالش بهتر بشه زودتر. نگران تب کردنش هستیم و بیشتر این که واکسن این سن بدیش اینه که نی نی پاش درد می کنه و کمتر می تونه راه بره یا اگر هم راه بره پاش خیلی درد می کنه. امیدوارم این یکی هم رد بشه.
هر روز هم برای بودنش کنارمون خیلی خدا رو شکر می کنیم و از مصاحبت این نی نی کوچولو خدا رو خیلی شکر می کنیم. نی نی ریزه میزه ایه. لباسهاش هم خیلی وقتا خنده دار و ناز می شه. مثلاً شلوار زنبوری داره که از روی نوزادی مامان بابا جونش اینا رو براش خریدن و هنوز هم اندازه شه.
امیدوارم خدا به همه همسرها نوازدهای قشنگ و مهربون و دوست داشتنی بده.