کوثر خانم ما الان 107 روزه یا به عبارتی 15 هفته و دو روزشه. این چند وقت حسابی گرفتار جابجا شدن خونه و نقل مکان به محل جدید هستیم که یک خونه فسقلی 30 متری با شرایط خاصه. قبل از اومدن تو شب تاسوعا رفتیم حرم حضرت معصومه و کوثر خانومی هم با لباس سورمه ای در مراسم عزاداری حاضر شدن!
ما همزمان با بامداد روز عاشورا یعنی نه مهر نود و شش به طور کامل به این خونه جدید در تهران اومدیم. فردا شبش هم برای خرید اومدیم بیرون خونه که قسمت شد و کلاً سر از امام زاده صالح درآوردیم و سه تا شام نذری هم قسمت ما شد که این رو به فال نیک گرفتیم.
این روزها، کوثر خانومی ما هم برای خودش نمکی شده بین نمکها و بیدار شدن و خوابیدنش هم کلاً مایه خوشحالیه ماست! از کارهای جالب این چند وقتش به قول مامانیش، برقراری تبعیض شدید بین مامان و باباست! یعنی هر وقت بابایی رو می بینه، نطقش باز می شه و کلی می خنده و داستان می گه و هر وقت با مامانیه، سکوت اختیار می کنه!
من و مامانیش از شنیدن صداها و آواهای قشنگش در این روزها کلی غش و ضعف می کنیم و با هر خنده اش، کلی انرژی می گیریم.
از اتفاقات جالب این چند روز این بود که یک روز داشتم باهاش شوخی می کردم و ادای حضرت بروسلی رو در میاوردم به این صورت: "او دا....! اووووو. دا!" که ایشون در کمال تعجب ناگهان به طور جگرسوزی زد زیر گریه و تازه ما فهمیدیم که طفلکی متوجه ماجرا نشده و فکر کرده داریم دعواش می کنیم! با درود به روان پاک آقای بروسلی!
در لحظه حاضر هم ایشون خوابه و با توجه به محدودیت فضا در خونه جدید و نداشتن یک فضای مستقل برای ایشون، یک چتر گذاشتیم بالای سرش که نور تو چشماش نخوره.
در لحظات بیداریش معمولاً خیلی خوشحال می شه که باهاش بازی کنیم. از موجوداتی که خیلی دوسشون داره، جناب گارفیلده که به طور اتفاقی در خونه مامان بزرگ ایشون رو ملاقات کرد و به ایشون ابراز علاقه عجیبی کرد. معمولاً وقتهایی که جناب گارفیلد رو می بینه اول لبخند می زنه، بعد شروع می کنه دست زدن بهش و کشیدنش به سمت خودش. بعد باهاش کلی صحبت و آقو پاقو می کنه و اگر کنار بذاریمش روی تخت باهاش بازی می کنه و معمولاً چپه اش می کنه اونور و بازی ناتموم می مونه.
بعد از اون در مکان بعدی، خانم تخم مرغی براش خیلی جذابه که یک اسباب بازی جالبه که هیچ وقت چپه نمی شه و صدای زنگوله قشنگی می ده. اخیراً هم یاد گرفته بهش دست می زنه و باهاش صحبت می کنه.
اما من امروز از کمبود سوژه، یک عروسک جدید رو براش معرفی کردم که یک زنبور خوشگل مال آویز تختشه و اسم منتخب من براش "فرشته خرطوم به سر" بود که پس از انتقادات وارده ازسوی خانم همسر، به "فرشته آنتن به سر" تغییر نام دادمش! مامانی کوثر می گفت اینا چیه بهش یاد می دی؟ من هم بر این باور بودم که دنیای نی نی ها خیلی فانتزیه و همه چیز توش ممکنه!
از اتفاقات جالب دیگه در امروز هم این بود که برای کوثر خانومی اسفند دود کردیم و سنسور آتش نشانی فعال شد و مستخدم ساختمون اومد ببینه چی شده؟! شاید این هم روش جدیدی باشه برای پیدا کردن مستخدم تو ساختمون!!!
یک کاری هم که حدوداً از زمان رفتن ما به شیراز در اوخر ذی الحجه و روزهای محرم شروع کرده به یاد گرفتن، مکیدن انگشتهاشه که روزهای اول نمی دونست چی رو بمکه و از کف دست و پشت دست و کل انگشتها شروع کرد تا الان که رسیده به مکیدن دو سه انگشت اشاره و وسط. معمولاً هم وقتی خوابه و گشنه می شه، آنچنان این انگشتهاشو رو می خوره که ما کلی روح و روانمون شاد می شه از بانمکی کارش و کلی خدا رو شکر می کنیم که این هدیه خوشگل و دوست داشتنی رو به ما داد....
انشالا خدا لذت این تجربه رو به همه بچشونه که با هیچ حسی قابل مقایسه نیست....