یادداشتهای خانوادگی

  • ۰
  • ۰

دخترم شش روز دیگه می شه سه سال و شش ماهه :)

از روز اول زندگیش تا الان من مشغول دکترا بودم تا الان. امیدوارم این رنج مکرر زودتر تموم بشه. دکترام الان ترم 13 اش هم تموم شد....

 

هنوزم «عشق نی نی» باباشه و دیگه به اندازه کافی زبون درآورده که بپرسه چرا مامان از دست من ناراحت شده من که کاری بدی نکردم!

نصف روز هم به گواه مامانش پای سینک ظرفشویی مشغول شستن یک چیزیه. اون هم تو ایام کرونا که خیلی آزادی خاصی نداره.

حرفهای نمک خرد و ریز می زنه. یک ماهی می شه که دیگه پوشکش نمی کنیم به جز مواقعی که می خواد بره بیرون.

هنوزم به شوخی بهش می گم پی پی کار کوچولوی بابا که یه موقع فکر نکنه پی پی کردن کار بدیه و راحت دستشویی کنه تو قصریش.

امروز هم سفارش داده بود آبنبات توت فرنگی براش بگیرم.

 

این هفته به خاله اش سفارش داده که بیاد خونه و سورپرایزش کنه! قرار هست که به خاله اش بگه برای بامبل بیش هم که یک ماشین ترنسفورمر هست باتری بخره. مامانش گفته بود که به بابا و بابابزرگ هم که گفتی باتری بخرن. گفته بود خاله باتری اضافه می خره اگر اونا تموم شد بازم باتری داشته باشم!!

برم که درگیر کارهای دکترا هستم و ور رفتن با لایسنس ابزارهای اکسپایر شده که خوشبختانه بعد چند ساعت وررفتن فعلاً جواب داده....

 

  • بابای کوثر

پایان 98، سلام به 99

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

عسل باباشه!

کوثر ما هم از آخرین باری که اینجا نوشتم اتفاقات زیادی براش افتاد. طرفهای خرداد امسال روز اول ماه رمضون، دستش شکست و شش هفته دستش تو گچ بود. تنها قسمت بدش بازکردن گچ دستش بود که باعث شد بترسه خیلی و تقریباً تا چند وقتی از مردها و جاهای عجیب غریب می ترسید.

به هر کسی هم می رسید تعریف می کرد: "دکتر، دَچ (گچ!)، هم هم!". کلمه "هم هم" یعنی همزن و مامانش بهش گفته بود دکتر یک چیزی تو مایه همزن داره که دستت رو با اون باز می کنه. بعد از باز شدن گچ دستش و کشف این که هم هم چه موجود مخوفی می تونه باشه، دیگه تا چند وقت دلش با همزن شیرینی هم صاف نمی شد و می ترسید ازش. خلاصه این که طفلکی خیلی اذیت شد...

الان حدود یک ماه هست کلاً از تهران جابجا شدیم و به شیراز اومدیم. کوثر ما هم همچنان مشغول نمک بازیه و از کارهایی که این چند وقت اخیر یاد گرفته ایناست:

-- می گیم کوثر چیه؟ می گه: "عشل باباشه" یعنی عسل باباشه... بعضی وقتا هم می گیم کوثر چی؟ می گه کوثر "نمدی"!

-- یک چند وقت پیش حدود دو سه هفته پیش هم حس شاعریش گل کرد شروع کرد قافیه سازی: دوسی موسی بوسی... یک جور شعر و قافیه با کلماتی که بلد بود. این رو هم موقعی می گه که می خواد خودش رو برای کسی ناز کنه و مثلاً به باباجونش می گه: بابا جونی! بابایی! دوسی موسی... عالمی داره واقعا. smiley

-- "می خوام" یاد گرفته بگه که یعنی یا اینو بدی یا از این خوراکی بازم بهم بده، مزه اش خوب بود!

-- "بوخو" هم یعنی بخور و یک چیزی می ده که "بوخوری"!

--"توپوقه" هم یعنی تخم مرغ.

-- اسکوکوک هم یعنی اسکوتر. اینو از پریروز که برای خونه نویی خاله اش براش اسکوتر خریده یاد گرفته.

-- اِسی مونات هم یعنی "امام حسین"! دیگه حالا چرا اینو می گه الله و اعلم!

-- تو عاشورای امسال هم یادگرفته بگه "عزاداری ... حوسینی"! تا چند وقتی هم علم و کتل هیأت ها رو می دید می گفت "تَبَل لُته" یعنی تولده! چون همه چی زرق و برق دار و قشنگ بود به نظرش. بعضی وقتا هم "اسبودو" می گه یعنی اسب بدو بدو که اون هم بخاطر اشکال اسبها در بیرق مراسم و هیأتهاست.

-- خودش چون بهش گفتن "اسمت کوثره" بعضی وقتا می گه "اسمت" بعد هم می گه "کوووو ثثثر"!

-- این چند روزه هم یادگرفته بگه "تَلام". یعنی سلام و چون تو موقعیت درست به کارش می بره همه می فهمن منظورش چیه :)

هنوز هم عسل باباشه و چند شبی هست داریم عادتش می دیم طرفهای ساعت 12 بخوابه. هنوز پوشکیه، هنوز شبا بَه بَه می خوره. و البته اگر بیدار باشه و بخوایم مسواک بزنیم بعضی وقتا می پره می ره تو تختش و می گه لالا! یعنی من لالا هستم و مسواک نمی خوام :))

حرفهای نمک هم به تناسب موقعیت می زنه که در نوع خودش جالبه. مثلاً اولین روزی که مامان جونش از سفر برگشته بود بهش گفت رفته بودم درس بخونم. کوثر هم گفت: مدرسه؟ مامان جونش کلی تعجب کرد و خندید چون توقع نداشت و فکر می کرد هنوز باید بگه درس چیه که این خودش مدرسه رو گفت :))

خدا رو شکر شیراز اومدنمون برای این خانوم کوچک اتفاق فرخنده ای بوده. از اون خونه سی وپنج متری اومده تو یک خونه مرتب تر که تخت و کمد خودش رو داره و شبا تو تخت خودش می خوابه تا هم نشینیش با مامان بزرگ بابا بزرگ و خاله هاش و تازه بچه ام داره می فهمه "مهمونی" چیه و بهش که می گیم داریم می ریم مهمونی کلی خوشحال می شه می گه: «مامان جون، بابا جون، هَممممه!»

اواخری که تهران بودیم موقع خواب می گفتیم که همممه خوابیدن تو هم بخواب. آقا بوقه (یعقوبی)، آقا دورچی (شورچی)، آقا داوری، آقالان (آقا غلام)، نیکان و خلاصه اش هممممه لالا! تا ایشون هم رضایت بدن و بخوابن.

دخترم الان سنش شده دو سال و سه ماه و نه روز! هنوز روز اولی که تو بیمارستان دیدمش یادم هست و هنوز یادمه تو ساعت ملاقات که پهلوش بودم و خواب بود از بس گریه نمی کرد و خوابیده بود از مامانش کلی با استرس می پرسیدم که صدای گریه اش رو هم شنیدی یا نه؟ از خوابیدنش هم چندان متعجب نبودم چون تا روز قبل که تو شکم مامانش بود، همیشه عصرها می گرفت می خوابید و شبها ورجه وورجه می کرد ....

خدایا عاقبت نی نی ما و همه نی نی ها رو بخیر کن. الهی آمین!

  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

واکسنی دیگر!

امروز خانوم کوچیک رو باز بردیم واکسن بزنه! واکسن فلج اطفال تزریقی که ظاهراً به تازگی باب شده!

تو مطب واکسیناسیون متوجه شده بود جریان چیه تقریباً، با خانم آ آ آ می کرد یعنی همراه با بای بای براش آ آ آ می کرد یعنی که برو دیگه یا ما رفتیم. به قول باباجونش برو دست خدا!

  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

خانم کوچیک روز امروز بردیم برای واکسن یک و نیم سالگی یا 18 ماهگی. البته جالب روزگار که الان 23 دی ماه هست و 6 روز دیگه می شه 19 ماهه!

این چند وقته اتفاقات مختلفی افتاد که از جمله اونها این بود که یک روز مامانم بدون مقدمه زنگ زد و تعریف کرد که دچار سرطان شده. دقیقاً یک روز بود که داشتم می رفتم آرایشگاه مامان زنگ زد و گفتم الان دارم میرم آرایشگاه نیم ساعت دیگه زنگ می زنم. تو مسیر برگشت تو اتوبان یادگار بودم که مامانم گفت سرطان سینه گرفتم! خلاصه این که اینقدر بی مقدمه بود که نمی دونستم چه کاری درسته. برای عمل مامان نرفتیم مشهد اما برای روزهای بعدش که قرار بود احتمالاً مهمون بیاد رفتیم اونجا و بیشتر از بقیه چیزها اولویت تو این بود که مامان کوثر رو ببینه تا روحیه بگیره. خوشبختانه حال مامان خوبه و امروز هم سومین شیمی درمانیش تموم شده تا دو هفته دیگه انشاء الله. کوثر هم تو سفر به مشهد البته کم کاری نکرد :)) مثلاً یک بار مامانم تو تختخواب نشیمن نشسته بود که کوثر براش یک چنگال از میز بار کنار پذیرایی آورد. به مامان گفتم ازش تشکر کنه و همین باعث شد که بره و جمعاً در طی 9-10 بار رفت و برگشت شش تا کارد و شش تا چنگال با ذوق و شوق برای مامانی جونش بیاره!

از مشهد هم که بر می گشتیم صحنه های جالبی بود. کوثر دلش نمی اومد از بابام جدا بشه. لحظه ای هم که داشتیم از گیت فرودگاه خارج می شدیم، بابام اشک تو چشماش بود و باز یک طوری اومدیم پشت دیواره شیشه ای فرودگاه مشهد که بابا کوثر رو ببینه.


این چند وقته کوثر کارهای جدیدی رو یاد گرفته. تا قبل از این اگر به کسی می رسیدیم و دوست نداشت وایسیم فوری می گفت "آها آها آها"  و همزمان باهاش بای بای می کنه که یعنی برو دیگه خداحافظ :))

الان هم این چند روزه موقعی که داره پی پی می کنه تو پوشکش، اگر بری سراغش دوست نداره نگاهش کنی و باهات بای بای می کنه.

از کارهای دیگه اش اینه که جدیداً قهر کردن رو یاد گرفته و اگر چیزی رو که می خواد بهش ندی و اوقاتش تلخ شه، یک دفعه ول می کنه و می ره و می ره یک جا برای خودش گریه می کنه و ناراحتی می کنه تا بری سراغش و از دلش در بیاری.

از کارهایی هم که دو سه هفته است انجام می ده اینه که شبها از رختخواب خودش بلند می شه راه می افته می آد سمت چپ من، بین من و دیوار و شوفاژ می خوابه. بعضی وقتها هم که خوابم یکهو بیدار می شم می بینم سرجاش نیست، می بینم اومده بغل دستم خوابیده!


از چیزای دیگه هم که تقریباً از قبل تو رفتارش بود الان بیشتر ازش دیده می شه اینه که از بعضی غریبه ها یک دفعه خیلی خوشش نمی آد و میزنه زیر گریه. چند روز پیشها خانه نان ولنجک رفته بودم نون ساندویچی و کیک یزدی بخرم، طبق معمول کیک یزدی ها هنوز تو سینی ها فر بود و در دسترس کوثر. اون هم یک دونه برداشت و طبق معمول به به گویان می خواست بخوره که از اونهایی که وزن کرده بودم یکی بهش دادم و اون هم شروع کرد خوردن تا من حساب کنم. کارگر مغازه داشت جارو می کرد بهش گفت نباید این رو با کاغذ بخوری! این رو گفت به قول قدیمیا بلا گفت! آنچنان زد زیر گریه که بیا و ببین. خلاصه باز کلی تلاش کردم تا به وضع عادی برگرده.

الان هم دانشگاه هستم و کوثر خونه و عصر که از خواب پاشده بود طفلکی خیلی درد داشت و گریه می کرد.

امیدوارم حالش بهتر بشه زودتر. نگران تب کردنش هستیم و بیشتر این که واکسن این سن بدیش اینه که نی نی پاش درد می کنه و کمتر می تونه راه بره یا اگر هم راه بره پاش خیلی درد می کنه. امیدوارم این یکی هم رد بشه.


هر روز هم برای بودنش کنارمون خیلی خدا رو شکر می کنیم و از مصاحبت این نی نی کوچولو خدا رو خیلی شکر می کنیم. نی نی ریزه میزه ایه. لباسهاش هم خیلی وقتا خنده دار و ناز می شه. مثلاً شلوار زنبوری داره که از روی نوزادی مامان بابا جونش اینا رو براش خریدن و هنوز هم اندازه شه.


امیدوارم خدا به همه همسرها نوازدهای قشنگ و مهربون و دوست داشتنی بده.



  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

این چند روزه کارهای جالبی از خانم کوچولوی ما سر می زنه که برای خودش لطف و ذوق خاص خودش رو داره.

پریروز تو دستشویی داشتم مسواک می زدم، دم در بودم که خواست بیاد تو. گفتم نه! باباجون باید دمپایی بپوشی! نمی شه همینطوری.

ایشونم خارج از انتظار من، بدو پرید از جلو کمد جاکفشی، دو لنگه کفش گیگیلیش رو آورد انداخت که بیا اینم کفش بپوشم بیام تو! :))


یعنی خودم به ذهنم نرسیده بود این راه حل جالب رو. فقط چون کفشه مال بیرون بود قرار شد بریم براش یک دمپایی بخریم که ایشون هم بتونه توی دستشویی تردد کنه.


از کارهای نمک دیگه اش هم اینه که چند روز می ره از زیر رختخوابها، پال پال می کنه دنبال پتوهای محبوبش. این خانوم کوچیک ما هم از اول به دنیا اومدنش تا همین الان یک رفیق قدیمی داشته و اون هم پتوشه. پتویی که جزو اولین چیزهایی بود که تعصب روشون داره و بهش احساس مالکیت داره. الان هم تو طول روز که پتوش رو تو رختوابش تا می کنیم، فهمیده جاش کجاست تو طول روز بعضی وقتها یادش می آد، می افته دنبالش.


از کارهای نمک دیگه اش هم اینه که چند تا کلمه رو هم بلده بعضی وقتها به کار می بره. امروز از راه رسیدم بغلش کردم بهش از تو کیفم یک شیرکاکائو با نی دادم. ساعت و حلقه رو گذاشتم دم در رو کمد جاکفشی. یک هو دیدیدم داره می گه "عَت عَت" یعنی ساعت. دیدم ساعتم رو گرفته دستش و از اون نمکتر دو تا انگشتش رو کرده بود تو حلقه ام داشت می اومد.


از کارهای دیگه هم که می کنه و نمکه اینه که شبها موقع خواب یکهو سرش رو می ذاره زمین سعی می کنه کله معلق بزنه که من همیشه کمک می کنم معلق بزنه و خوشحال می شه برای خودش. این هم از اونجا شروع شد که یک بار کله معلقش کردم خوشش اومد یادش مونده.


مامانش هم تعریف می کنه که امروز از تو کابینت یک کاسه پلاستیکی و آبکش و رنده به همراه سبد اسباب بازی هاش رو ور می داشته می رفته توشون اسباب بازی و لباس بار می کرده به زور و ضرب می کشونده دم در و باز برعکس کلی هم وسط راه واسه خودش می گفته و می خندیده غش غش!! :))


از حماسه هاش هم این بود که همین چند شب پیش داشتیم صحنه پایانی سریال کیمیا رو می دیدیم، یک هو کنترل دستش بود تلویزیون رو خاموش کرد :)) یعنی من و مامانش یک لحظه نفهمیدیم چی شد تا اومد بفهمیم چی شده صحنه حساسش رد شد کلی :)) کلاً کنترل تلویزیون رو از حدود 2 ماه قبل فهمیده که مرتبطه با تلویزیون و مثل عصای حضرت موسی می گیره بالای سرش و هی می زنه تا یک اتفاقی بیفته. امشب هم کلی کانال عوض کرد و کارهای عجیب غریب کرد تا تلویزیون رو خاموش کردم و باز خودش اینقدر با کنترل و عصای حضرت موسی کلنجار رفت که باز تلویزیون روشن شد. جالبش هم اینه که در هر رخداد جدید یک "اِی ی " بامزه می گه و خودش خوشحال می شه از این اتفاق جالب. یعنی کانال عوض می شه می گه یا تلویزیون روشن شه با این کنترل بازیهاش هی می گه اِی... :))


مامانش هم تعریف می کنه که الان دقیقاً دو روزه که مامانی بغلش رو باز می کنه می گه بیا، بدو می پره می آد تو بغل مامانی.

امروز عصر هم یکی از بچه های دکترای آزمایشگاه دفاع داشت، رفتم دفاع موقع رفتن فهمیدم تقریباً ولی ندید که می رم. معمولاً تو این حالت زیاد غصه می خوره. مامانش تعریف می کرد که برای اولین بار رفته بود نشسته بود روی سرامیکها دم در و کفشهاش هم گذاشته بوده دم در و کلی مدت گریه می کرده و غصه می خورده. آدم دلش کباب می شه برای این عزیز کوچولو.

جمعه یعنی سه روز پیش هم با خانوم کوچیک رفتیم پارک ملت و برای اولین بار یک مشت موجودات عجیب دید مثل گوزن و شتر مرغ و ده بیست مدل پرنده مختلف . یک لشگری از انواع اردکها و مرغابی ها و پلیکان ها دیدیم. که از اونجا به بعد دیگه هر پرنده ای که می بینه رو دیگه کوآک کوآک نمی کنه. خانم عاقوی ما تا قبلش هر موجود پرنده ای رو می دید کوآک کواک می کرد الان متوجه شده که مثل این که بعضا صداهای دیگه ای هم می دن پرنده ها :))

از چیزای خوب و جالب دیگه اش هم اینه که چه چند روزه عکس هاپوها و یا خودشون رو می بینه، یک چیزی بین هاپ و آپ می گه یعنی این هاپوئه. دیروز هم یک شکل خرچنگ قورباغه از یک سگ کشیدم با ماژیکهای خودش، باز گفت آپ آپ! امروز براش گربه کشیدم باز بیشتر شبیه یک موجود با پنج تا پا بود که در اصل پای پنجم همون دمش بود، این خانوم کوچیک هم داشت میو میو می کرد باهاش. قبل اون هم مامانش براش گل کشیده بود که باز به زبون خودش بهشون می گه گی. امروز عصر هم قبل خواب داشت ملافه رو رختخوابشه نشون می داد هی می گفت آپ آپ. چون کلاً طرح رو ملافه اش یک عالمه سگهای رنگا وارنگ هستن.

این ماژیکهاش هم ضمناً پروژه ای شده این دو سه روزه. می گیره سرش رو می کنه بدو می ره یک سمتی یا لباسش یا ما یا اسباب بازی های دم دستش رو رنگی می کنه.خوشبختانه یک پورد سفید کننده باحالی "سپید" داره لک اینها رو از بین می بره وگرنه هر روز باید دو سه دست لباسش رو می ریختیم بیرون.

چند روزی هم هست که موقع خواب عصر، از روش جدیدی برای خوابوندش استفاده می کنیم. تا حدود دو سه هفته پیش، اینطوری بود که روی تاب می خوابوندیمش اما الان دیگه روی تاب بند نمی شه کلاً. اما الان روش خوابوندش بامزه شده. حدود یک ونیم دوماه پیش رفته بودیم کهف الشهدا. برای بچه های کوچیک یک سری کتاب گذاشته بودن حالت صلواتی. یکی راجع به حضرت معصومه (س) بود یکی راجع به شاه چراغ. کتاب داستان کودکانه بود برای بچه ها. الان کتاب شاهچراغ براش شده یکی از کتابهای محبوبش. مامانش براش یک چیزایی راجع به یک نی نی و مامان و بابا و یک آقایی که لامپ داره می گه و اللهم صل علی محمد و آل محمد.

آقای لامپ دار شاهچراغه که تو کتاب صورتش رو نورانی کشیده. هر کی هم هرجا داره دعا می کنه تو این کتابه، کلاً داره می گه اللهم صل علی محمد و آل محمد! :))

از نکات جالب تعامل با این خانوم کوچیک هم اینه که کلاً درک شنواییش از قابلیت کلامیش جلوتره. یعنی معنی جملات یا اسم کلمات رو می دونه و بهشون عمل می کنه. یعنی وقتی می گه کتابت رو بیار بده بابا یا کتاب تراکتورت رو بیار بده بابا، می ره می آره. بعضی وقتا هم که عمل نمی کنه به خاطر اینه که یک چیزی رو که خیلی دوست داره می خوای ازش بگیری می آد یک لحظه بهت میده فوری ورش می داره :))

فعلاً تا بعد...

  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

چند روزی هست که خانوم کوچیک ما کلمات جدید یادگرفته.

از جمله این که از دو هفته پیش که رفتیم پارک ولنجک و اردکهای آبنمای رستوران دریاباز رو دیده، فهمیده که اینها می گن کوآک کوآک. از اونجا به بعد هم هر پرنده ای که می بینه کوآک کوآک می کنه به سبک خودش.

البته از چند روز پیش هم که مرغهای باغ باباجونش رو دیده، یک چیزهایی شبیه قوق قوق هم به صداهاش اضافه شده که تفکیک اون با کوآک کوآکش یک کم سخته.

از کلمات جالب دیگه هم کلمه «عکس» ه. تو اتاق خواب قم، یک عکس عروسی داریم که مامانش بهش یاد داده به تابلوهای دیوار بگه عکس، از اونجا به بعد هر چیزی که عکس چند تا آدم توش باشه از جمله تابلو مغازه یا قابهای آویزون به دیوار، بهش می گه عکس.

از کلمات دیگه هم کلمه «نی نی» یه. این کلمه رو به عکس نوزادها و خود بچه ها و نوزادها می گه. کاری هم نداره که بچه 1 ساله باشه یا 8 ساله. تا حالا چند بار شده که به دختر بچه های 5-6 ساله گفته نی نی و اونها هم کلی شاکی شدن چرا یکی بهشون گفته نی نی :)).

از کلمات جالب دیگه هم کلمه «بَه بَه» هستش. این رو وقتی می گه به نظرش یک چیزی خوردنی و خوشمزه باشه. معمولاً هر وقت می رم نونوایی تا نون رو می بینه می گه بَه بَه.کار هم نداره نون مردمه که دارن خنک می کنن یا نه. ما هم خوشبختانه اینجا چون نونوایی خلوته سریع نون می خریم و کار به جاهای باریک نمی کشه! :)) بعضی وقتها هم یک شکلاتی یا لواشکی چیزی که کف خونه پیدا می کنه و نمی تونه باز کنه بدو بدو می آره می ده دست من یا مامانش و می گه به به. یعنی این به به رو واسه من باز کن که می خوام بخورمش! یک موقعهای دیگه هم می گه به به مثلاً وقتی گشنه شه اگر بگی مامان به به؟ می گه به به یعنی من گشنمه. از کارهای خنده دارش این بود که چند بار هلو انجیری دست من دیده گفته به به و من هم بهش دادم نصف یا یک دونه کاملش رو خورده.

کلمه گل رو دو سه هفته اس یاد گرفته و اون هم از خونه مامان جونش که کلی گل مصنوعی رو طاقچه ها و دکورها هست و اونجا یاد گرفته اینها گله و بهشون یک چیزی تو مایه گُ..ل می گه.

از پریروز هم شروع کرده می گه آب و وقتی اینو می گه یعنی آب می خوام. کلمه آپ هم می گه که به لامپها و مهتابیها با یک انگشت اشاره می کنه و می گه آپ. یعنی یک لحظه دستش رو به بالا پرتاپ می کنه و با انگشت لامپ رو نشون می ده ودستش رو سریع می آره پایین و می گه آپ!


در خلال تایپ این پست هم اومده بود از من آویزون که بیام بالا و بعد که بغلش کردم موس رو گرفته بود دم گوشش به جای تلفن داشت باهاش صحبت می کرد.

امروز هم دلار 19-20 تومن شده و ما سکته کردیم که چه خواهد شد!!! انشالا که بتونیم از این شرایط عبور کنیم.
-----------------------
از کلماتی که اول از همه یاد گرفت، عه ده بوده که از عید تقریباً می گفت و به معنی بده است.
الان هم یک دفعه می گی بیدو بیدو، یعنی این رو بده.
از کلمه های جالب دیگه هم بووه است یعنی این چیزه بده باید بندازی دور.
کلمه ددر رو هم به روایتهای مختلف می گه. بعضی وقتها می گه دَدَ بعضی وقتها می گه دِه ده.
کلمه چی چیه یا چیه یا شیه رو هم حدوداً دو سه هفته است می گه یعنی این چیه.
ماما و بابا هم دو سه ماه هست که می گه حداقل. دقیقش رو خاطرم نیست اما از یک زمانی به این ور بَه بَه جای بابا رو گرفت و دیگه بابا نمی گه :))


  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

کوثر کوچیک ما از 15 شهریور یعنی حدود یک هفته پیش دندونهای جدیدش در اومده. هشت تا دندون کوچیک جلوش که خیلی وقته کامل شده اما دندونهای کرسیش به تازگی داره در میاد. جالب این که 3 تا دندونش با هم شروع شده به دراومدن.

از کلماتی که تازگی یاد گرفته بگه اینهاس:

یک چیزی تو مایه های گول که کلاً به گلها می گه و درختها

به توپ می گه دوپپه

به عکسها و تابلوهای روی دیوار می گه عک..س

تا چند وقت قبل می گفت ای شی شی؟ یعنی این چی چیه؟

الان می گه ای شیه؟ یعنی این چیه.

از حدود 4-5 هفته هم هست که شروع کرده به راه رفتن یعنی اواسط 14 ماهگی.

تا یک هفته دیگه هم انشالا می شه 15 ماه کامل.


ضمناً این چند روز تصمیم گرفتم دیگه سرکار نرم و سعی کنم کسب و کار خودم رو پیش ببرم. حالا دو سه روزه که تو سایت می شینم کار می کنم و کمتر وقت می کنم با خانوم کوچیکم باشه.

همین دیروز هم سرماخورده و آب مماخش آویزونه بعضی وقتا و در کنارش یک کم هم اوقاتش تلخه.

اما این روزها روزهای قشنگیه چون کلی چیزهای مختلف می گه که ما هنوز درکش نمی کنیم.


ضمناً از کارهای ناز این چند روزش اینه که چند هفته ای هست که می گه "بَه بَه" یعنی به محض این که چیزی می بینه که به نظرش خوردنی می آد و دوست داره بهش بدیم نوش جان کنه این کلمه رو می گه و ما هم کلی ذوق می کنیم. البته بعضی وقتها هم ما خیلی ذوق نمی کنیم مثلاً وقتهایی که نوشابه دست ما می بینه و می گه بَه بَه!!! خلاصه این که عالم قشنگی داره ولی حال این روزهای من خیلی قشنگ نیست! فعلاً سرکاری نیستم، قیمت ها به خاطر دلار 13 هزار تومنی و پوشکی که از 39 تومن فعلاً شده 89 تومن کلی عجیبه! امیدوارم اوضاع بهتر بشه و بتونم به شرایط یک سر و سامونی بدم...


  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

وضع حال موجود


خانوم کوچیک ما الان یک سال و 29 روزشه.

در حال حاضر این توانایی رو بدست آورده که خیلی خوب چهار دست و پا هر جا می خواد بره. به خیلی جاها تکیه می ده و بعضی وقتها چند ثانیه سر پا وای میسته و هر وقت دلش می خواد وسیله ها رو از کمدها می کشه پایین. از رختخوابهای تلمبار شده زیر کمد می ره بالا مثل کوهنوردها با تقلای زیاد البته و بعد وسایل داخل کمد رو یکی در میون تخلیه می کنه و وا هم همیشه در حال سکته ناقص که یکهو از پشت برنگرده بخوره زمین.

بعضی وقتها که خوشحاله لبهاش رو غنچه می کنه و می گه "قوئین قوئین" یا می گه "دوقل دوقل ..." و ما از صدای ناز نی نی طورش خیلی لذت می بریم و سرمست می شیم و قربون صدقه اش می ریم :)

در حاشیه اون بعضی وقتها یک صحبتهایی می کنه، یک تعریفهایی می کنه، بعضی وقتها سعی می کنه صدای حیونای تو کتابها و اسباب بازی هاش رو دربیاره.

جدیداً هم یادگرفته لج بگیره و اگر چیزی روی که می خواد بهش ندیم، خودشو می زنه زمین و گریه می کنه!

با موجودات زنده مثل پیشی و هاپو و در آخرین مورد، قاطرهای مقیم میدون یاسمن ارتباط خوبی داره و وقتی می بینشون شروع می کنه خوشحالی کردن و کیف کردن و یک صبحتهای کردن.

دیگه مسجد هم اصلاً تنهایی نمی شه بردش چون راه می افته می ره برای خودش.

در کنار اون موقع نماز خوندن مامان بابا شیطونی می کنه و بعضی وقتها می آد آویزون شلوار من یا چادر مامانش می شه. قضیه اینقدر جدی می شه بعضی وقتها که اخیراً موقع نماز بند شلوارم رو محکم گره می زنم که بتونه راحت آویزونم باشه و شلوار من از پام در نیاد. بعضی وقتها هم که خیلی اصرار داره از بابایی آویزون بشه، وسط نماز بغلش می کنم و در حالت ایستاده که هستم ایشون هم تو بغلمه!

چند روزی هم هست که یک کم در اجابت مزاج اذیته و مامانش بهش آلو پخته می ده که خیلی دوست داره.  چند روزی هم هست که دیگه شیرخشک نمی خوره و قوت غالبش سرلاک با شیشه است اما چیزهای دیگه هم مثل کیک با شیر پاستوریزه یا میوه ها مثل آلو رو خیلی خوب می خوره.

چند شبی هم هست که علامتهای سرخکش ظاهر شده و یک دونه های خیلی ریز قرمز روی سینه و شکمش معلوم شده که با هماهنگی با دوست، که پزشک اطفاله مراقب علائمش بودیم که خدا رو شکر کاهش یافت و احتیاج به مراجعه به دکتر نشده. تو همین روزها به خاطر همین علائم سرخکش، یک شب در میون قبل خواب می برمش حمام که کلی شیطونی می کنه و تو وان یاد گرفته سرپا وای می ایسته و لیف و چیزهای دیگه دور و برش رو می کشه پایین و دوباره تو وان می شینه و آب بازی می کنه.

شبها هم که می خوابه ما از دیدن چهره معصومش غرق خوشحالی می شیم و از خدا به خاطر همچین نعمت بزرگی خیلی تشکر می کنیم.

یکی از نمک بازیهای چند روز قبلش هم اینه که یاد گرفته بعضی وقتها می تونه غذاش رو به جای ریختن رو زمین یا تو یک کاسه، بریزه تو حلق بابایی!! :))

خلاصه عالمی داریم با این خانوم عاقویی که دیگه کم کم یادش رفته بگه عاقو...

ضمناً لازم به توضیحه که بگم در هفته های اخیر از کار بیکار شدم و شرکتمون تعطیل شده سر جریانات نابسامانیهای دلار و ... اما تو خونه هم عملاً روزی نیم ساعت یک ساعت بعضی روزها بیشتر وقت کار کردن پیدا نمی کنم.

سایت مامان عاقو هم یک ماهی هست هک شده و من درگیر و دار سایر کارها، درگیر اون هم هستم.

اما خدائیش اینها هم فرصتی شده که ارتباط خوبی با این دلبر نمکی داشته باشم و البته اگر هم بشه بعضی وقتها یک کمکی به مامان خانومیش بکنم.

  • بابای کوثر
  • ۰
  • ۰

اِده -ددر- بابا-ماما!

نوزاد کوچک ما هم به سرعت در حال رشده. دو سه روز مونده به سال جدید شروع کرد به حرف زدن و تعریف کردن.

چند روز بعدش شروع کرد به صحبت کردن. تقریباً مقارن با روزهای رفتن ما از مشهد به شیراز، شروع کرد به گفتن کلماتی مثل اِده، دَدَدَ. البته خیلی قبل اون مواقعی که خیلی ناراحت بود ماما و بابا می گفت اما این کلمه اِده از اون کلمات کلیدیش شده! کلاً با دیدن هر چیزی که باب میلش باشه، می گه اِده. یعنی از این چیزه خوشم اومده بدش به من. حالا این اِده شامل خیلی چیزا ممکنه بشه. از عینک، کنترل و موبایل که تو لیست سیاه هستند تا اسباب بازی یا تلویزیون و قاب عکس روی دیوار یا کارتن روی شونه رهگذر تو خیابون، از همه هم عجیب تر جالباسی ایستاده دو متری اتاق خاله جون که با اصرار زیاد به ایشان تحویل شد!!!

کلاً هم موجود جیگلی شده برای خودش و در حال حاضر می تونه کامل بشینه، تا حدی نسبت به افتادن و هل دادنش به عقب مقاومت می کنه و از مهارتهای جدیدش هم که چند روزیه بدست آورده اینه می تونه دور خودش به صورت نشسته روی زمین بچرخه. چند باری هم تلاش کرد جهت خم شدن به جلو و حرکت کردن که تعادلش به هم خورد و با کله خورد زمین و کلی گریه کرد اما الان یاد گرفته دستش رو می ذاره زیرش که زمین نخوره.

از چیزهای خوبی هم که کلاً می گه اِده، جغدهاش هستن که صبح با دیدنشون کلی خوشحال می شه و سراغشون رو میگیره.

از کارهای نمک این ایام اخیرش به قول مامانیش دوقول دوقول کردنه. یعنی دستش رو می کنه تو دهنش و شروع می کنه صدا دادن و یک چیزی تو مایه های دوقول دوقول گفتن و عاقو عاقو کردن.

آخرین باری که دقیقاً عاقو گفت، مال روزهای اول عید بود که دایی رضا اومده بود خونه ما و باهاش شوخی می کرد و یکهو بین صحبتهاش گفت عاقو! که داییم گفت شما بزرگ شدی و دیگه نباید بگی عاقو :))

دَدَ گفتن هم مال وقتیه که می خواد ببریمش بیرون یا از بیرون برگشته داره تعریف می کنه دَدَر بود!


با توجه به شیطونی این نی نی خانوم، از الان هم در یک وضعیتی بین خوف و رجا هستیم که این خانم عاقو اگر راه بیفته تکلیف چیه و بعد اون چطوری باید مراقبش باشیم که بلا ملایی سر خودش نیاره.

امروز هم دو ساعتی با هم رفته بودیم توچال و به غیر از 10 دقیقه اش که از آفتاب شدید اعصابش ریخت به هم، بقیه تایم بهش خوش گذشت :)

از اتاق فرمان چند تا چیز رو یادآوری می کنند:

1- می گن گفتند عونقه نه عاقو! همین چند روز پیش هم باز همین عونقه رو تکرار کردن.

2- پریروز هم اولین اسباب بازی رو تونستند دیمونتاژ یا به تعبیر مامانیش خراب کنن. اون اسباب بازی هم یک پیک نیک پلاستیکی بوده که تونسته خانم عاقو سر از تنش جدا کنه و تا لحظاتی در فکر فرو رفتن که این چه اتفاق عجیبی بوده!

3- یکی از کارهای تخصصی هم که یادگرفتن، نچ نچ کردن و تق تق کردن با زبونه که اولی رو خیلی وقت پیش و تق تق کردن رو همین چند وقت اخیر به صورت کامل اجرا کردن این بزرگوار.

  • بابای کوثر